شارژ ایرانسل

فال حافظ

یادداشت های یک خبرنگار

یکشنبه هشتم شهریور ۱۳۹۴
م : <-PostCategory-> ن : آزاده

جنگ سایبری فرماندار بهشهر با...

فرماندار بهشهر گویا این روزها دوباره با CONTROL Z (کنترل Z) بعضیها، کنتورش پریده و دوباره به دوران پیش از تحریم بازگشته است!

هرچند به روشنی صبح مشخص است که فرماندار بهشهر با مشورت چه کسانی راه میرود و حرف میزند و علیرغم آنچه که اعلام میکند هنوز ترسی شفاف! از بابت برخیها سراسر وجودش را گرفته است و او حالا حالا باید به دنبال این سوال باشد که به راستی "خانه دوست کجاست؟" اما با این حال از این مرد آزاده!انتظار میرفت که مانند چند ماه اخیر، همچنان از حبس درمیآمد و خودش بود و خودش! و عطای صندلیهای چندروزه را به لقایش می بخشید.

دوران تبلیغات انتخاباتی فرا رسیده است و گویا عده ای که پشت صحنه به خبرنگارسازی، سوژه سازی، مشورت با سازمانهای مردم نهاد و البته استفاده از ظرفیت ورزشکاران و البته برخی کارمندان و مدیران هیئتهای ورزشی، دانشگاهیان، مدیران دانشگاه ها، اعضای هیئت علمی، پیمانکاران مسکن، کچل‌های نسل دوم و ... مشغولند؛ بدشان نمی آید که از جایگاه فرماندار و مدیران ادارات نیز برای رسیدن به مقاصد خود استفاده کنند و علی الحساب آنها را به درگیری سایبری با برخی خبرنگاران که بوی خیانت و توطئه را از چند فرسخی احساس می کنند و البته به یقین میرسند! مشغول کنند و با گل آلود کردن فضا و سرگرم کردن فرماندار و به زعم خود ترساندن خبرنگاران، به مقاصد شوم دیگری برسند.

فرماندار بهشهر که همچون مهره آچمز در صفحه شهر بهشهر نشسته است و راه پس و پیشی ندارد؛ بدجوری طعمه گرگهاست، او با خود عهد بسته که تا آخرین لحظه از حضور خود در بهشهر به عنوان فرماندار یا هر پست دیگری، با یک نفر تسویه حساب شخصی کند( در زمان خودش، فایل صوتی منتشر می شود).

البته شاید آقای فرماندار و نماینده فکر کرده اند که آن یک نفر همانند مدیران شرکتهای آب و برق و گاز و احیانا مخابرات است که اگر گاوداری یا مرغداری نمایندگان دولت و ملت با مشکلاتی مواجه شد؛ حکم عزل و اخراج مدیر و انتصاب جدید را از دوستان و جان نثاران خود درخواست کنند؛ هرچند که حتی در این مراحل نیز موفقیتی نداشته اند و صدای ما!ما! و بع!بع! و قدقد!ها همچنان بلند است!

در روشنفکری و تعقل این آدمها همین بس که با مشورت مشاوران اعظم خود در فرمانداری و شهرداری و لانه های جاسوسی خود، علیه شخصی که فکر می کنند شاید روزی فرماندار شود؛ شب نامه مینویسند و سعی در روزنامه کردن مطالب شب نامه داشتند که ...

پرونده این قبیل شاهکارهای آقای فرماندار بهشهر و مشاوران ایشان به همین جاها ختم نمی شود و به صورت سریالی حتما منتشر میشود...

آقایانی که اکنون سعی در جنگ سایبری دارند میخواهند که برخی از فعالان رسانه ای را به کمک برخی از هم صنفان آنها و البته جان نثاران خود در پستوی ادارات و نهادهای مختلف از بندر امیرآباد گرفته تا باغ تپه، و از خلیل شهر گرفته تا آنسوی رستمکلا را با زدن انگ نشر اکاذیب و تشویش اذهان عمومی به کنار بکشانند و خود، یکه تازی کنند.

زهی خیال باطل که ماه خیلی زود از پشت ابر زمانه بیرون می آید و چهره زشت آنهایی که به نام فعال رسانه ای، روابط عمومی، کارشناس و حتی مدیر و فرماندار، سعی کرده اند تا حقایق را مخفی نگه داشته و با نشر آمار و اطلاعات غیرواقع به مردم بهشهر، نکا و گلوگاه، آب به آسیاب کاندیداهایی بریزند که جز دروغ و زبان بازی کار دیگری بلد نیستند، برملا میشود.

جدیدا رسم جدیدی در بهشهر به راه افتاده که بی شباهت به حکومت نظامی نیست؛ اگر دو نفر در گوشه ادارات با یکدیگر خلوت کنند بلافاصله جاسوسانی که از هشت سال پیش در تمامی ادارات، نهادها، سازمانها و حتی فرمانداری های بهشهر، نکا و گلوگاه گماشته شده اند، با مرکز کانکت شده و پیام صوتی و تصویری را ارسال می کنند...

رسم دیگر این است که اگر کسی راست بگوید او را دروغگو خطاب میکنند و فورا نیز برای او پرونده ای به نام نشر اکاذیب و تشویش اذهان عمومی دست و پا می کنند ... تا به زعم خود، چنین افرادی را تا مدت زمانی مشخص یعنی روز موعود! در حبس و قرنطینه نگه دارند و از کنار آن به نان و نوایی برسند. این روزها قیمت نان هم خیلی گران شده و برخی باید آدم فروشی کنند و نان درآورند... دیگر حقیقت و صداقت کیلویی چند؟ نان امروز در نان بریدن و به محکمه فرستادن آنهایی است که فقط راست میگویند...

و گرگها خواب راحتی ندارند....

فعلا



:: موضوعات مرتبط: فرهنگی، اجتماعی
:: برچسب‌ها: جنگ سایبری


پنجشنبه پنجم شهریور ۱۳۹۴
م : <-PostCategory-> ن : آزاده

یک بهار دیگر گذشت...

امروز پنجم شهریور و روز تولدمه

یک بهار دیگر از عمرم همراه با تجربیات زیادی گذشت ...

اولین تبریک و پسرم مرتضی به من گفت که ازش ممنونم

امروز و فردا مسابقه شطرنج داره و قول داده که بازی خوبی داشته باشه

تا به عنوان هدیه تولدم از من تقدیر کنه ...

...



:: موضوعات مرتبط: فرهنگی، اجتماعی
:: برچسب‌ها: تولد


شنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۴
م : <-PostCategory-> ن : آزاده

روزنامه در شهرداری ، شب‌‌نامه در فرمانداری بهشهر!

روزگار بدی است

گویا برخی به صندلی مدیریتی خود قول داده اند که هرگز از آن جدا نخواهند شد

تا نسیم تغییر و تحولات را می‌شوند؛ طوفان به پا می‌کنند.

از هر ابزاری به هر قیمتی؛

از روزنامه گرفته تا شب نامه

شهردار بهشهر با روزنامه

فرماندار بهشهر با شب‌ نامه

... و چقدر بیچاره اند آنها که به نام روابط عمومی و مشاور بر این آلودگی ها دامن می زنند

... بر میگردم

فعلا...



:: موضوعات مرتبط: فرهنگی، اجتماعی
:: برچسب‌ها: شب نامه, روزنامه


پنجشنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۴
م : <-PostCategory-> ن : آزاده

مسئول بلندگوی سپاه نکا یا هر کی...!

امشب در سایت "مهروان خبر" مطلبی با عنوان "متولیان برگزاری مراسم وداع با شهدای غواص وگمنام نکا این یادداشت را حتما بخوانند/ محافظان را ازاین پس به ادب واحترام به مردم وخبرنگاران توصیه کنید." نظرم را به خود جلب کرد.

بی درنگ به یاد آوردم که دقیقا در همان روزی که به همراه کاروان شهدا وارد محدوده شهرستان نکا شدیم، فردی با همین مشخصات را دیدم، او همانی بود که به من و همکارم خانم ن.ک گفته بود که "چرا از ماشین پیاده نمیشین؟خبرنگارین؟ باید پیاده بشین عکس بگیرین، فیلم بگیرین، دارین ماشین سواری میکنین؟" این سخنان در حالی به ما گفته شد که اولا ما عضو کمیته اطلاع رسانی شهدای غواص و خطشکن مازندران بوده و از رامسر همراه ستاد استقبال بودیم، دوماً نزدیک روستای میان‌گله و چناربن نکا در حالی که خیلی خسته شده بودیم، سوار خودرو شدیم تا کمی استراحت کنیم زیرا در بهشهر حدود  ۵ساعت یا راه می رفتیم یا ایستاده بودیم تا حضور مردم را از نزدیک ببینیم و برخی مواقع نیز عکس میگرفتیم.

این آقای به ظاهر متشخص که فکر میکرد من و همکارم ماشین یکی از سرداران را سوار شده ایم، حداقل دو کیلومتر پشت سر ماشین ما آمد و مدام به ما نگاه میکرد و حرف میزد.

بالاخره طاقت نیاورد و از ما کارت شناسایی خواست، درحالی که تمام مدت میدید که روی لباس ما کارت ویژه است! وقتی کارت شناسایی ما را دید ساکت شد اما دوباره برگشت و گفت، "چرا ماشین سردار... و سوار شدین؟" من گفتم:" ماشین سردار؟" این ماشین سردار نیست، این ماشین آقای... خودشون گفتن که راننده ام شمارو همراهی میکنه"

این آقا که حداقل دو کیلومتر با نگاه ها و رفتارهای ناشایست خود،  خودروی ما را همراهی می کرد! و مدام به سرباز دستور میداد {البته سرباز هم چیزی نمی گفت و به دستورات او عمل میکرد} وقتی مطمئن شد که این خودروی سردار... نیست، دیگر حرفی برای گفتن نداشت، از کنارمان دور شد... اما دلم می‌خواست بدانم او کیست، با خودم گفتم احتمالا او باید مسئول بلندگو باشد وگرنه آیا در آن همه ازدحام و شلوغی و کارهای مهمی که هست، مگر میشود که یک سپاهی همه وظایف خود را کنار بگذارد و دنبال ما راه بیفتد و بگوید" چرا ماشین سواری می کنید؟"

اگرهم فکر میکرد که ما داخل خودروی سردار... نشسته ایم باید همان ابتدا میپرسید نه اینکه با حالتی متکبرانه و بهتر بگویم با حسادت و کینه به ما بگوید که شما چرا داخل ماشین نشستین؟ باید پیاده بشین و عکس بگیرین"

کاش او کمی هم به جملاتی که ادا میکرد و در ابتدایش "باید" میگذاشت فکر میکرد و میدانست که نباید به ما میگفت باید باید باید....

در تمام طول مدتی که با ستاد استقبال از شهدای غواص و خطشکن استان مازندران همراه بودیم، حتی یک نفر چیزی به ما نگفت اما این آقای محترم... واقعاً موجبات ناراحتی ما را فراهم کرد... .

اللهم اشفع کل مریض...



:: موضوعات مرتبط: فرهنگی، اجتماعی
:: برچسب‌ها: مسئول بلندگوی


سه شنبه بیستم مرداد ۱۳۹۴
م : <-PostCategory-> ن : آزاده

آمدند و دست‌هاشان بسته بود...

راهیان نور، خاکی آمدند

با دلی سرشار پاکی آمدند

آمدند و شهرمان باران گرفت

بغض سی‌ساله دوباره جان گرفت

آمدند و دست‌هاشان بسته بود

چهره‌شان از زمانه خسته بود

آمدند آن ماهیان شط ما

آن «غلام» و «صادق» و «منصور»ها

آمدند آن بچه‌های خط‌شکن

آن «حسین» و «مسلم» و «سیدحسن»

یادمان آورده است اعزام‌ها

شیرمرد شهرمان «سیدرضا»

خوش‌نشان از راه دوری آمدند

کربلایی گشته، عاشوری آمدند

کاروان منزل به منزل رفته است

روزها ساحل به ساحل رفته است

مردمان از هر دیاری آمدند

با همه رنگ و وقاری آمدند

آمدند و اشک‌ها شرمنده بود

دست‌ها از زمین دل کنده بود

خنچه‌ها بستند جمع خواهران

بهر این دامادهای بی‌نشان

عطر اسپند و گل و بوی گلاب

کوچه‌ها پر بود از نذر و صواب

کاروان رفت و دلی دل‌تنگ شد

باز غرق خاطرات جنگ شد...

شعر از آزاده بابانژاد



:: موضوعات مرتبط: فرهنگی، اجتماعی
:: برچسب‌ها: شعری برای خطشکنان


پنجشنبه پانزدهم مرداد ۱۳۹۴
م : <-PostCategory-> ن : آزاده

استقبال از شهدای غواص

... و قسمت شد که همه دغدغه‌هایم را فراموش کنم و در اردوگاه شهدای هفتم تیر رامسر باشم و شب گذشته جزو نخستین کسانی باشم که به استقبال شهدای غواص رفتند، آنجا زیارت عاشورا قرائت شد، امروز بعد از اذان صبح، تابوت‌ها بار دیگر در سه خودرویی که روی آنها نوشته شده است "کاروان مقاومت، بصیرت، وحدت " ردیف شدند.

عکس هفت شهید شناسایی شده را که میبینم، بدجوری دلم میگیرد، پس از خواندن مداحی، دود کردن اسپند و قربانی کردن گوسفند در ورودی اردوگاه هفتم تیر رامسر، حالا دقایقی است که همراه گروه به راه افتاده‌ایم تا به سطح شهر برویم...

فعلا



:: موضوعات مرتبط: فرهنگی، اجتماعی
:: برچسب‌ها: شهدای غواص


سه شنبه ششم مرداد ۱۳۹۴
م : <-PostCategory-> ن : آزاده

داعشی شجاع کیست؟

در صفحه‌های اجتماعی و سایتهای مختلف، هر روز اخبار جدیدی از جنایتهای داعش به چشم می‌خورد و در این بین، حمایت برخی رسانه های مجازی و تصویری و به طور واضح، حمایت بی چون و چرای برخی مجریان از فعالیت های داعش، به این جریان تفکیری دامن می زند.

"خالد الغامدی" مجری شبکه سعودی وصال که یکی از حامیان خبری گروه ترورستی داعش و القاعده است، چندی پیش در یک برنامه تلویزیونی با آب و تاب فراوان اعلام کرد که سر شیعیان را درو می‌کنیم.

نیروهای داعشی نیز که تاکتیکهای تجاوزگرانه و خوی وحشیگری خود را هر روز ارتقا می بخشند؛ چندی است که کودکان را در کلاسهای آموزش بریدن سر شرکت دادند و در یکی از جدیدترین کلاسهای خود برای دست‌گرمی! از کودکان خواستند تا سر ۲۰ فرد بیگناه را به طرزی فجیع، از تنشان جدا کنند.

باز خدا را شکر که خداوند ظالمان را به ظالمان مشغول کرده و در کنار اینهمه جنایت‌ها، خودشان نیز علیه خودشان شمشیر و تفنگ می کشند.

نیروهای داعشی هر روز با فتواهای جدیدی از سوی مراجع! خود رو به رو می شوند که نشان از چهره کثیف آنها و حامیانشان دارد؛

فتوای عجیب مفتی وهابی: یک داعشی شجاع کسی است که بتواند حداقل یکی ازهم رزمان خودش را بکشد. والا اگر کشته شود شهید نیست و به بهشت نمی رود.
مفتي الوهابية فتوى غريبة: واحد الشجعان الذين يمكن أن تقتل واحدا على الأقل من رفاقه على حدة. خلاف ذلك ليس شهيدا والذهاب الى الجنة.
Wahhabi mufti's fatwa strange: a brave one who can kill at least one of his comrades apart. Otherwise not a martyr and go to heaven do no



:: موضوعات مرتبط: فرهنگی، اجتماعی
:: برچسب‌ها: داعشی شجاع


پنجشنبه یکم مرداد ۱۳۹۴
م : <-PostCategory-> ن : آزاده

یاد کودکی بخیر...

امروز دلم عجیب گرفته است برای پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌هایم، برای عمویم، برای مادر همسرم و برای پدر همسرم که فقط عکسش را دیده ام، کاش آن روزهای شاد دوباره بازمی گشتند، چه لذتی داشت پای صحبت پدر بزرگ ها و مادربزرگ ها و بزرگترهای خانواده نشستن و به صحبت های شیرین آنها گوش دادن. همیشه از نشستن کنار پدربزرگها و مادربزرگهایم سیر نمیشدم، یادم هست که گاه ساعتها کنارشان می نشستم. پدربزرگ مادری‌ام دنیایی از معلومات و دانش بود، آنقدر به او علاقه داشتم که حتی باوجود ازدواج و بچه دار شدن باز هم زمانی را به رفتن به روستا و نشستن کنار او اختصاص میدادم اما هفت سالی است که به رحمت خدا رفته است و دیگر چهره خندان و زیبایش را نمی بینم و صدای مهربان و حرفهای دلنشینش را نمی شنوم اما همه آنها را به یاد دارم.

یاد حوض بزرگ خانه پدربزرگم بخیر که تابستان ها و عید نوروز، با بچه های فامیل که آنها نیز از شهر به روستا می آمدند؛ دور آن می نشستیم و سر و صورت یکدیگر را آب پاشی می کردیم.

مادربزرگم هر وقت که نوه هایش را می دید برایشان اسپند دود می کرد، اسپندها را هم از حیاط می چید، برایمان نان تنوری می پخت؛ شیر و ماست، عسل، کره و تخم مرغ محلی می آورد تا با نان تازه بخوریم. او نگران مهمان ها نبود چون اولا همه آنها دختر و پسرها و نوه هایش بودند و دوم اینکه همه چیز برای پذیرایی به راه بود؛ از گوشت و برنج گرفته تا سبزی و میوه!

بعضی وقت ها ۳۰ یا ۴۰ نفری از فامیل به مزرعه پدربزرگمان می رفتیم، کنار استخر ماهی می نشستیم، پسرهای فامیل با قلابی که نوک آن را کرم خاکی می چسباندند ماهی می گرفتند و روی آتش برشته می کردند، یک وقتی ما متوجه می شدیم که آنها ...

ادامه متن را در ادامه مطلب بخوانید...



:: موضوعات مرتبط: فرهنگی، اجتماعی
:: برچسب‌ها: روزهای کودکی


پنجشنبه یکم مرداد ۱۳۹۴
م : <-PostCategory-> ن : آزاده

سرقت از دفتر خبرگزاری فارس

صبح امروز باخبر شدیم که شب گذشته از دفتر جدید و البته در حال ساخت خبرگزاری فارس مازندران سرقت شده است. قرار بود که تا چند هفته دیگر شاهد مکان جدیدی برای دفتر خبرگزاری فارس در مرکز استان باشیم؛ همان جایی که منزل مرحوم جابر معافی و برادرش در حال ساخت است و آن مرحوم نیز قصد داشت تا طبقه زیرین منزل خود را به دفتر کارش اختصاص دهد تا بیشتر در کنار خانواده اش باشد و با خیال آسوده تری نیز به کارش برسد.

لحظاتی پیش که با مهرانگیز عباسی سرپرست خبرگزاری فارس مازندران و همسر مرحوم جابر معافی صحبت می‌کردم؛ به من گفت که سارقان تمامی کابل‌های برق و تلفن را از پارکینگ منزل و دفترِ در حال ساخت آنها به سرقت بردند که ارزش این لوازم به پنج میلیون تومان می رسد.

امیدواریم که هر چه زودتر سارقان پیدا شوند و پروژه ساخت دفتر ثابت خبرگزاری فارس مازندران که با ۹۹ درصد پیشرفت فیزیکی همراه بود نیز به زودی به پایان برسد.



:: موضوعات مرتبط: فرهنگی، اجتماعی
:: برچسب‌ها: سرقت


دوشنبه هشتم تیر ۱۳۹۴
م : <-PostCategory-> ن : آزاده

فقط وبلاگ فارسی!

بالاخره بعد از بیش از یک ماه صبوری برای رفع مشکل وبلاگ فارسی که یک مشکل سراسری بود، بار دیگر مطالب دفترچه یادداشتم به روز می شود. اما خودمونیما! وبلاگ فقط وبلاگ فارسی و دیگر هیچ!

منتظر مطالب جدید باشید...

فعلا...



:: موضوعات مرتبط: فرهنگی، اجتماعی
:: برچسب‌ها: وبلاگ فارسی